تبليغاتX

I'm all out of LOVE

روزهای غربت
خسته از اين تكرار هاي مدام
پرسه زنان در ميان كوچه هايي خالي از خاطره
در آن دم كه افكارم را هوس پروازي نيست
به ياد مي آورم تنهايي سرشت گونه آدميان را
كه چون كابوسي دهشتناك
سايه سنگينش را بر تن نحيف خاطرمان مي سايد
تا دگربار بنماياند,
حقارت اين بزرگ موجود هستي را
و با خود مي انديشم كه اين است سرنوشتي مختوم
سرنوشتي كه تنها كليد رهايي اش
در دستان توست...

" picture "

 


+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1:30
توسط وحید موضوع: |
 

با چشماني غمگين ولي پر اميد
با پاهايي خسته ولي استوار
روزها و شب ها
ماه ها و سالها
خواهم ايستاد و خواهم نگريست
خواهم گذشت از مرزهاي انتظار
درپي لبها و چشماني
كه زيباييشان معصوميتي است
و پاكي شان اراده اي...
خواهم ماند در انتظار تولد نيلوفرها و ياس ها
و تو اي دوست بدان
شك به زيباترين احساس بشر
گناهيست بس نا بخشودني...

 " picture "

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:23
توسط وحید موضوع: |

 

در گذاری از میان انسانهایی بی رنگ
و در تکاپو برای یافتنی بعید
لحظاتی را خوهی یافت سرشار از تردید
و دقایقی را مملو از احساسی غریب
آنگاه که ناممکن ها ممکن شوند
و ممکن ها ملموس
دلهره ای وجودت را
وسوالی ذهنت را فر خواهد گرفت
که آیا این همان آغاز من است؟
و این است برزخ انتخاب
که نه نشانی از زیبایی در آن است
و نه لذتی از وصال...

" picture "

 


+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 1:30
توسط وحید موضوع: |
 

در جای جای زمینی که مالکش را او می نامیم
در نهان و آشکار
شاهدیم آنچه را که او نمی خواست...
همانی که او بد نامشان نهاد
و نهی کرد و ترسانید تا مبادا انجام دهیم.
و در این گوشه از همان خاک
ضجه های دختری هرچند ناپاک
که اورا می خواند تا شاید نام او
به رحم آرد دل این گرگ صفتان انسان نما را...
ولی دخترک غافل از آن است که
نه نام او و نه حتی وجود او
مانعی نیست در برابر آن همه بدی...
با خود می اندیشم که آیا زین پس
دخترک قصه ما بار دگر بر زبان خواهد آورد
نام تنها ناجی خویش را.!!!
و یا با خود نخواهد اندیشید که
آیا خدایی هست؟؟؟

 " picture "

 


+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 1:57
توسط وحید موضوع: |

 

آنگاه که سخن ها ناگفته بر لب می مانند
آنگاه که چشم ها بی صدا می نگرند
و آنگاه که همدمی جز تنهایی نیست
می توان فریاد براورد
می توان عشق را انکار کرد
و می توان از سردی پاییز گریست...
حال دور شوید ای تمامی ادراک ها
فروریزید ای تمامی اشک ها
مرا واگذارید تا راهی جز این یابم
زیرا دگر کسی نخواهد بود که نوایش مستم کند
و یا حضورش تسلی بخش خاطرم باشد.

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 3:4
توسط وحید موضوع: |

 

 

ایستاده ام بر فراز بام

خورشید را می نگرم که آهسته کوچ می کند

گویی غروب دیگر زیبا نیست

گویی رنگ ها به تباهی می گرایند

آسمان دور از دسترس است, چون خیال

شعر ها بی معنا

آهنگ ها بی نوا

پرستو ها عاشق نمی شوند

باران تنها باران است

و عشق تنها هوسی است زیبا...

تنها سالی گذشت از عمری که باید بگذرد

نه چشم ها قدرتی دارند نه دست ها

نه لبخندها زیباست و نه قلب ها

زمان می گذرد و ما بردگان این زمانیم

محکومیم به بودن و زیستن

مقهوریم به ماندن و دیدن

و اکنون است که  ادراک می کنم

تلخی این روزهای غربت را....

 

 " picture "

 


+ نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 3:7
توسط وحید موضوع: |

 

 

چگونه می توان خویشتن را دریافت...!!!

خویشتنی فراتر از هزاران فریاد

خویشتنی به پاکی معبود و معبودی به بزرگی خویش

در این هزار راه پر ریا  مرا  دانستنی باید مافوق انسان

مرا ادراکی باید بالاتر از نیاز بشر

و مرا عشقی باید ماورای این خاک

پروردگارا...

یاری ام ده تا چون تو باشم...

 

 " picture "

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 10:35
توسط وحید موضوع: |

estrangement-days

وحید

estrangement-days

http://estrangement-days.blogfa.com

روزهای غربت

روزهای غربت

روزهای غربت

دلتنگی های آدمی را باد
ترانه می خواند...
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی
و هر قطره اشکی
نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان
ناگفته است...
سرشار از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت
حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من...!!

روزهای غربت

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog